خرماى خوشبو! - رسوایى منافق کوردل

خرماى خوشبو! 

ابوطالب عموى پیامبر صلى اللّه علیه و آله با دختر عموى خود فاطمه دختر اسد ازدواج کرد خداوند سه پسر به نامها: طالب ، عقیل ، و جعفر به او عنایت کرد، در این ایام ، روزى فاطمه دید پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله خرما میل مى کند ولى خرمایى که خیلى خوشبو است و تاکنون چنین بوى خوشى به مشام فاطمه نرسیده بود، گفت : (از آن خرما اندکى به من بده بخورم )
پیامبر: صلاح نیست که این خرما را بخورى مگر اینکه گواهى دهى که خدایى جز خداى یکتا و بى همتا نیست و من محمد فرستاده خدا هستم .
فاطمه بى درنگ گواهى داد، آنگاه خرما را گرفته و خورد، میل او بیشتر شد، این بار براى شوهر گرامیش ابوطالب در خواست خرما کرد، رسول خدا صلى اللّه علیه و آله با او پیمان بست که خرما را قبل از آنکه ابوطالب گواهى به یکتایى خدا و رسالت آن حضرت بدهد به او ندهد، فاطمه این پیمان را پذیرفت ، خرما را به خانه آورد، شامگاه ابوطالب گفت در خانه بوى بسیار خوشى به مشام مى رسد که در تمام عمر چنین بویى را احساس نکردم ، فاطمه خرما را نشان داد و قصه آن خرما را بیان کرد.
ابوطالب به طور مکرر خرما خواست ، فاطمه گفت : پس از اداى شهادتین ، خرما را خواهم داد، بالاخره ابوطالب شهادت به یگانگى خدا و رسالت محمد صلى اللّه علیه و آله داد و با او عهد کرد که نزد قریش این اقرار را فاش نسازد، فاطمه هم پذیرفت .(7)
آن شب ابوطالب آن خرماى شگفت انگیز را میل فرمود: فاطمه هم که از آن خورده بود، در همان شب نور على علیه السلام منعقد گردید، فاطمه از آن هنگام به بعد در جهان جدیدى وارد شد، روز به روز بر شکوه و عظمت او مى افزود تا آن هنگام که در درون کعبه ، على علیه السلام از او چشم به جهان گشود.(8)
 

رسوایى منافق کوردل  

آنان غرق در اسلحه شده بودند و کاملا آمادگى خود را براى جنگ با مسلمانان اعلام داشتند، غرور و خودکامگى سراسر وجود فرزندان (مصطلق ) را گرفته بود و با نعره هاى تند و خشن بر ضد حکومت اسلامى شعار مى دادند.
مسلمانان جنگاور و رشید به فرماندهى پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله به عزم سرکوبى این دودمان مغرور تا کنار نهر آبى که از آن (فرزندان مصطلق ) بود رفته و در همان مکان ، آتش جنگ در گرفت ، ولى طولى نکشید که این آتش ، گروه بسیارى از سپاه دشمن را به کام خود برد و پس ‍ از خاموشى ، شکست دشمن و پیروزى مسلمانان بر همه آشکار گشت .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله با سپاه اسلام با پیروزى کامل به سوى مدینه مراجعت کردند، در راه سر آبى رسیدند. (جهجاه ) نوکر (عمر) و محافظ مرکب او از مهاجران (9) بود براى پیشدستى در گرفتن آب با (سنان ) که از انصار(10) بود، برخورد خشن کردند.
همین برخورد باعث نزاع آن دو نفر شد، به طورى که (جهجاه ) مهاجران را به حمایت از خود دعوت کرد و فریاد بر آورد: اى گروه مهاجران مرا کمک کنید!
از سوى دیگر، سنان (فریاد زد: اى گروه انصار به فریاد من برسید) شخصى از مهاجران بنام (جعال ) که مردى فقیر بود به حمایت از (جهجاه ) برخاست و او را یارى کرد.
عبداللّه فرزند ابى که از منافقان سرسخت از اهالى مدینه بود و در موارد حساس دشمنى خود را به اسلام ظاهر مى کرد، با خشونت و تندى به جعال گفت : (تو مرد بى شرم و متجاوزى هستى !) جعال نیز پاسخ او را به خشونت داد، عبداللّه ناراحت شد، و این گفتار جسورانه را به زبان آورد: (اینها عجب مردمى هستند، از راه دور آمده اند و در وطن ما بر ما چیره شده اند. آرى چنین مى گویند: اگر سگ خود را چاق کردى تو را مى خورد ولى آگاه باشید! وقتى که به مدینه رفتیم ، آنکه عزیزتر است ذلیل را بیرون مى کند.)
سپس به دودمان خود رو کرد و گفت :
(تقصیر شما است که این مردم را در وطن خود جاى داده و ثروت خود را به آنها حلال کردید، به خدا سوگند اگر زیادى طعام خود را به جعال و امثال او نمى دادید کار به اینجا نمى کشید که امروز چنین بر شما سوار شوند. آنان را بیرون کنید تا به دیار خود برگردند و به دودمان و اربابهاى خود بپیوندند.)
قیافه حق به جانب (عبداللّه ) جلوه حق مآبانه او را در صف مسلمانان قرار داده بود ولى با این گفتارى که از کاسه نفاق و بى ایمانى آب مى خورد، به طور نا خودآگاه او را از صف مسلمانان با ایمان بیرون کرد و دادگاه اسلامى او را به عنوان منافق و آشوبگر معرفى نموده و با سرعت تمام جلو او را گرفت اینک بقیه ماجرا را بخوانید.
سخنان جسارت آمیز (عبداللّه ) زید فرزند (ارقم ) را که در آن هنگام جوانى نورس بود سخت ناراحت کرد، به عنوان دفاع از حریم اسلام عزیز، به عبداللّه رو کرد و گفت :
سوگند به خدا، ذلیل و خوار تو هستى ، محمد صلى اللّه علیه و آله عزیز خدا و محبوب همه مسلمانان است ، پس از این گفتار، هرگز ترا به دوستى نمى گیرم .
عبداللّه از گفتار آتشین غلام جوانى بسان (زید) در خشم فرو رفت و گفت : ساکت باش و این طور با من سخن مگو!
زید به خاطر حفظ حوزه اسلام و طرد ناپاکان منافقى چون عبداللّه ، صلاح دید که سخنان وى را به رسول خدا صلى اللّه علیه و آله گزارش ‍ دهد، وظیفه شناسى و احساس مسؤ ولیّت ، او را پس از پایان جنگ به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله آورد، و با کمال صراحت به پیامبر صلى اللّه علیه و آله عرض کرد: (عبداللّه فرزند ابّى در راه در کنار آبى چنین و چنان گفت و شما را ذلیل و خود را عزیز معرفى کرد.
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله که با سپاهیان به سوى مدینه رهسپار مى شدند، عبداللّه را به حضور پذیرفت و با گفتار صریح و جدى به او فرمود:
به من خبر داده اند که حرفهاى بى اساس و نادرستى زده اى ! این کجرویها و گفتار بى پایه چیست ؟!
عبداللّه قیافه حق به جانب به پیامبر رو کرد و گفت :
سوگند به آن کسى که قرآن را بر تو نازل کرد، من چنین سخنانى نگفتم و زید به دروغ این گزارشها را داده است .(11)
اطرافیان عبداللّه از وى دفاع کردند و به تهمت او سرپوش گذاشته و گفتند: رسول خدا هرگز حرف سرور و بزرگ ما(عبداللّه ) را به خاطر گفته یک غلام جوانى رد نمى کند! شاید (زید) این طور خیال کرده ، بلکه سخن او پندارى بیش نیست .
عبداللّه در ظاهر معذور و بى گناه معرفى شد ولى به همین مناسبت (زید) دروغگو و تهمت زننده قلمداد گشت و انصار از هر سوى او را سرزنش مى کردند، هنگامى که زید به مدینه آمد، بسیار دماغ سوخته و گرفته و پژمرده به نظر مى رسید، به طورى که به خانه خود رفت و در را به روى خود بست و در انتظار رفع این تهمت و قیحانه به سر برد.
فرزند عبداللّه که جوانى نیرومند و غیور بود، با شنیدن این سر و صداها و گفتار نفاق آمیز پدر، به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله شرفیاب شد و چنین به عرض رساند:
اى رسول خدا: شنیده ام مى خواهى دستور قتل پدرم را صادر کنى اگر ناگزیر از این دستور هستى به خود من اجازه بده تا او را بکشم و سرش را براى تو بیاورم . زیرا خزرجیان مى دانند من نسبت به پدر و مادر خیلى خوش رفتار هستم ، از آن مى ترسم که اگر دیگرى او را بکشد نتوانم قاتل پدرم را بنگرم ، در نتیجه ممکن است مؤمنى را عوض کافرى به قتل رسانده و مستحق دوزخ گردم .
پیامبر در پاسخ فرمود:(نه هرگز چنین نکن ، تا وقتى که پدرت با ما هست با او نیکو رفتار کن .)
با این که رسول خدا این سفارش را به فرزند عبداللّه کرد، او جلو دروازه آمده وقتى که پدرش را دید که به سوى مدینه مى آید، جلو او را گرفت و گفت : تا پیامبر اجازه ندهد، نمى گذارم وارد مدینه شوى ، تا بدانى که ذلیل تو هستى و پیامبر عزیز است .
عبداللّه براى رسول خدا پیام فرستاد و از وضع خود، آن حضرت را با خبر ساخت ، حضرت براى فرزند او پیام داد که از پدرت جلوگیرى نکن ، او هم گفت : اینک که پیامبر صلى اللّه علیه و آله امر فرموده وارد شو! زید که به خاطر حفظ حوزه اسلام و معرفى دشمنان آشوبگر خائن ، گفتار عبداللّه را به پیامبر صلى اللّه علیه و آله رسانده بود، اینک خانه نشین گشته و او را به عنوان (دروغگو) لقب داده اند، شرم و خجلت او را افسرده کرده و گاه و بیگاه به خدا عرض مى کند: (من از پیامبرت دفاع کردم تو هم از من دفاع کن !)
خداود به زید لطف فرمود، پس از چند روزى سوره مبارکه (منافقون ) در تکذیب عبداللّه و تصدیق زید از طرف خداوند نازل شد و به این ترتیب (زید) راستگو و بى تقصیر معرفى گردید.(12)
پیامبر صلى اللّه علیه و آله به خانه زید رفت و او را از خانه نشینى بیرون آورد و نزول آیات را خاطرنشان ساخت و فرمود:
اى زید! زبانت راست گفته و گوشت درست شنیده خدا تو را تصدیق کرده است .
نفاق و خیانت و رسوایى عبداللّه ظاهر شد، درست به عکس گفتارش ، وقتى که به مدینه آمد با بیچارگى و ذلت ، چند صباحى زندگى کرد، ولى دیرى نپائید که با کفر و نفاق از این جهان رخت بر بست و مارک ذلت خود را در صفحات تاریخ نصب نمود.(13) و براى همیشه این درس را به جهانیان آموخت : که به هیچ عنوانى گرچه زیر ماسک ظاهرى آراسته و قیافه حق به جانب باشد نمى توان با حق جنگید، این طبیعت و سرنوشت است که مردم تباهکار و کج رو را در همان راه تباهى و کج ، به سرانجامى ذلت بار مى کشاند، و این انتقام را خداى طبیعت در دل طبیعت خود قرار داده است .

/ 1 نظر / 22 بازدید
شقایق

با سلام و عرض خسته نباشید از شما عزیزان کمال تشکر را دارم از شما التماس دعای مخصوص دارم موفق باشید حسین ع یارتان