مکافات عمل،و لطف یوسف (ع)-گرایش شاه و تمام مردم کشورش به آیین مسیح (ع)

مکافات عمل ، و لطف یوسف علیه السلام  

زلیخا همسر شاه مصر بود، به حضرت یوسف علیه السلام تهمت زنا زد، سالها غرق در ناز و نعمت بود، ولى اینک ببینید فرجام او چه شد؟
سالهاى قحطى ، شوهرش عزیز از دنیا رفت ، و وضع او نیز به فلاکت عجیبى رسید. او که همواره در کاخ با انواع نعمتها و زرق و برقها روبرو بود، اکنون پیرزنى فرتوت و نابینا شده و بقدرى تهیدست گشته است که به صورت گدایانى در آمده و سرکوچه و بازارها دست گدایى به این و آن دراز مى کند. چنان سنگى بزرگ به پایش خورده که جهان با آن وسعتش ‍ چون سوراخ سوزن برایش تنگ گشته است .به او پیشنهاد کردند که خوب است به حضور یوسف علیه السلام سرور مصر بروى و از او تقاضا کنى تا به تو عنایتى کند. بعضى مى گفتند: نه ، چنین مکن ، زیرا ممکن است یوسف به خاطر سوابق تو، از تو انتقام بگیرد. او در جواب گفت : یوسفى که من مى شناسم ، معدن کرم و اخلاق است ، هرگز مرا کیفر نخواهد کرد. تا آنکه روزى زلیخا بر سر راه ، روى مکان بلندى نشست . وقتى که یوسف با جمعیت کثیر و شکوه خاصى از آنجا مى گذشت ، زلیخا گفت :
(سبحان الذى جعل الملوک عبیدا بمعصیتهم و العبید ملوکابطاعتهم ؛
پاک و منزه است خداوندى که پادشاهان را به خاطر معصیت و گناه ، بنده کرد و بنده ها را به خاطر اطاعت ، پادشاه نمود.)
حضرت یوسف علیه السلام که این صدا را از این پیرزن نابینا شنید، فرمود: تو کیستى ؟ او جواب داد:
من همان کسى هستم که لحظه اى تو را از یاد نبردم و همواره تو را خدمت مى کردم ، اینک به کیفر هواپرستى خود رسیده ام به طورى که گدایى مى کنم . نخستین زن مصر در شکوه و جلال بودم ، اینک به صورت خوارترین زنان مصر در آمده ام .
سوز دل زلیخا، یوسف علیه السلام را به گریه در آورد، در حال گریه پرسید: آیا هنوز چیزى از محبت من در قلبت هست ؟
زلیخا گفت :
آرى ، به خداى ابراهیم سوگند، یک نگاه کردن به صورتت از براى من بهتر از تمام دنیا است که پر از طلا و نقره باشد.
یوسف از کنار او رد شد. بعد براى او پیام فرستاد که ناراحت نباش ، اگر شوهر دارى ، تو را از مال دنیا بى نیاز مى کنم ، و اگر ندارى تو را همسر خود قرار مى دهم .
زلیخا وقتى این پیام را شنید گفت : پادشاه مرا مسخره مى کند، آن وقت که جوان بودم و زیبایى داشتم به من اعتنا نکرد، اینک که پیر و نابیناى درمانده شده ام با من ازدواج مى کند؟!!
ولى حضرت یوسف علیه السلام به عهد خود وفا کرد. دستور تشکیل ازدواج و عروسى داد. در شب عروسى ، دو رکعت نماز خواند و خدا را به اسم اعظمش یاد کرد. جوانى و زیبایى و بینایى زلیخا را به او باز گرداند. شب زفاف ، یوسف زلیخا را دوشیزه یافت . خداوند دو پسر به نامهاى (افرائیم ) و (منشاء) از زلیخا به او داد. با هم مدتى (به قول بعضى سى و هفت سال ) زندگى کردند تا مرگ بین آنان جدایى افکند.(4)
آرى ، چوب خدا، دوا هم دارد. نباید گفت : ما که غرق شده ایم ، چه یک نى چه صد نى !
سایه حق بر سر بنده بود
 
عاقبت جوینده یابنده بود

 
گرنشینى بر سر کوى کسى
 
عاقبت بینى تو هم روى کسى

 
گر زچاهى برکنى چندى تو خاک
 
عاقبت اندر رسى بر آب پاک

 
از امام صادق علیه السلام نقل شده ؛ یوسف علیه السلام به زلیخا گفت : چرا در گذشته با من آنگونه رفتار کردى ؟ (و مى خواستى اسیر دام عشق تو شوم ) زلیخا گفت : (چهره زیباى تو مرا به این کار وا داشت .)
یوسف علیه السلام فرمود: (پس اگر تو پیامبر آخر الزمانبه نام محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم را مى دیدى ؟ که در جمال و کمال از من زیباتر و سخاوتش از من بیشتر است چه مى کردى ؟
زلیخا گفت : (راست گفتى )
یوسف گفت : از کجا دانستى که من راست گفتم ؟
زلیخا گفت : (هنگامى که نام محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم را ذکر کردى ، محبت او در دلم جاى گرفت .)
در این هنگام خداوند به یوسف علیه السلام وحى کرد؛ (زلیخا راست مى گوید، من به همین خاطر که او محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم را دوست دارد، او را دوست دارم ) آنگاه خداوند به یوسف علیه السلام امر کرد که با زلیخا ازدواج کن .(5)


گرایش شاه و تمام مردم کشورش به آیین مسیح علیه السلام  

به راستى چنین است ، در هر موضوعى حتى در تبلیغات دینى نیز باید کاملا مقتضیات و مقامات اشخاص رعایت گردد، اى بسا تبلیغاتى که در موردى ، بسیار مؤ ثر واقع شده و از آن نیکوترین نتیجه گرفته مى شود ولى همان تبلیغات در مورد دیگر نه تنها مؤ ثر نیست ، بلکه منجر به عکس ‍ مطلوب مى گردد. این است که باید در تبلیغات ، مقامات اشخاص و اختلاف موارد و مقتضیات به طور کامل رعایت شود و مبلغ با رموز و نحوه وعظ و نصیحت آشنایى به سزایى داشته باشد.
بر همین اساس ، پیامبران و فرستادگان خداوند در تلاش تبلیغاتى خود راههاى گوناگونى را به پیش مى کشیدند و از تبلیغات خود نتیجه سودمندى گرفته و پیشرفتهاى چشم گیرى مى کردند. حتى گاهى در مراحل نخستین ، خود را هماهنگ با مردم منحرف مى کردند آنگاه با روش جالب و حکیمانه اى ضربات تبلیغاتى خود را بر آن مرام و عقیده وارد مى آوردند و پیشبرد قابل توجهى عاید آنان مى شد. در این رابطه نظر شما را به ماجراى عجیب زیر جلب مى کنم :
دو نفر از ناحیه حضرت عیسى علیه السلام ماءمور تبلیغات در یکى از شهرهاى روم به نام (انطاکیه ) شدند، ولى آن دو ماءمور به راه صحیح تبلیغى آشنا نبودند، طولى نکشید نه تنها احدى به آنها گرایش پیدا نکرد بلکه مردم از آنان دورى کردند و به دستور پادشاه روم ، آنها را دستگیر کرده در بتکده اى زندانى نمودند.
حضرت عیسى علیه السلام از نتیجه نگرفتن تبلیغى آن دو نفر و زندانى شدن آنها با خبر شد، وصى از خاص خود (شمعون الصفا) را که مبلغى پخته و آشنا بود براى نجات آن دو نفر و دعوت مردم انطاکیه به راه سعادت و اجتناب از بت پرستى ، به شهر انطاکیه اعزام کرد.
او با کمال متانت و روشن بینى با روش جالبى وارد شهر شد، و در آغاز چنین اعلام کرد:
من در این شهر غریب هستم ، تصمیم گرفته ام خداى شاه را پرستش کنم در این صورت من با روش شاه موافقم ، و با او هم مرام هستم .
همین گفتار موجب شد که او را نزد شاه راه دادند.
شاه ، فوق العاده او را تحسین کرد و از روش او خرسند شد و دستور داد که او را به احترام خاصى در بتکده گردش دهند.
شمعون به عنوان دیدار و گردش در عبادتگاه عمومى اهل شهر، وارد بتکده شد، هنگام گردش ، آن دو نفر زندانى او را دیدند، خواستند اظهار ارادت و رفاقت کنند، او با اشاره به آنها خاطر نشان کرد که هیچگونه تظاهر به دوستى و رفافت با من نکنید.
شمعون حدود یک سال به بتکده آمد و شد مى کرد و در ظاهر از بتها پرستش مى نمود، و در ضمن این مدت ، شالوده دوستى و رفاقت خود را با شاه ، پى ریزى کرد، بر اثر دوراندیشى و روش خاص و جالب خود؛ مقام والا و احترام شایانى نزد پادشاه کسب کرد.
مدتها گذشت ، روزى در جلسه خصوصى به پادشاه روم چنین گفت : (من در این مدت که به بتکده آمد و شد داشتم ، دو نفر زندانى را مشاهده کردم ، اینک با کسب اجازه مى خواهم بپرسم که علت زندانى شدن آنان چیست ؟.)
پادشاه : (این دو نفر، سفره فتنه را در این شهر پهن کرده بودند و ادعا مى کردند که خدایى جز این بتها که آفریدگار جهانیان مى باشد هست ، از این رو براى رفع این اخلالگریها دستور حبس آنها را دادم .)
شمعون : (آنها چگونه ادعاى وجود خداى غیر از بتها مى کردند؟ دلیل آنها چه بود؟ اگر صلاح مى دانید. دستور احضار آنها را بفرمایید، خیلى مایلم به مذاکرات آنها گوش دهم ، خیلى متشکرم .)
پادشاه : (بسیار خوب ! براى اینکه شما هم از روش آنها با خبر گردید. فرمان احضار آنها را مى دهم .)
به این ترتیب با اجازه و فرمان شاه ، آن دو نفر را به مجلس حاضر کردند.
شمعون در حضور پادشاه با آنها بحث و گفتگو را از اینجا شروع کرد: (عجبا! مگر در جهان غیر از خدایانى که در بتکده هستند، خداى دیگرى وجود دارد؟)
زندانیان : (آرى ما معتقد به خداى آسمان و زمین هستیم . خدایى که در فصل بهار، صحراها را سبز و خرم مى نماید و در فصل پاییز، این خرمى و شادابى را از آنها مى گیرد، خداى که خورشید جهانتاب و ستارگان چشمک زن را آفریده است .)
مردم دل آگاه و دانشمند هیچ ادعایى را بى دلیل نمى پذیرد، و هرگز بدون رهبرى استدلال زیر بار ادعا نمى روند، از این رو شمعون از آنها دلیل خواست و چنین اظهار داشت :
این گفتار پى درپى را کنار بگذارید، ادعاى بى دلیل چون کلوخ به سنگ زدن است آیا شما در ادعاى خود دلیلى دارید؟!
زندانیان : (آرى اگر ما از خداى خود بخواهیم کور مادرزاد را بینا مى کند و شخص زمینگیر را لباس تندرستى مى پوشاند.)
شمعون به پادشاه گفت : دستور دهید کورى را حاضر کنند، به دستور شاه کور مادرزادى را به مجلس آوردند، آنگاه شمعون به آن دو نفر گفت :
اگر شما در ادعاى خود راست مى گویید از خداى خود بخواهید تا این کور، بینا شود.
آن دو نفر بى درنگ به سجده افتادند و از خداى خود بینایى کور را خواستند (خود شمعون در دل آمین مى گفت ) هنوز دعا پایان نیافته بود که چشمان آن کور باز شد و خداوند دو چشم بینا به او عنایت فرمود.
شمعون : عجیب نیست اگر شما این کار بزرگ را کردید، خدایان ما هم کور مادر زاد را شفا مى دهند (شاه آهسته به شمعون گفت : خدایان ما هیچ نفع و ضررى نمى توانند به کسى برسانند، هرگز قادر به شفاى کور نیستند) به دستور شمعون کورى را حاضر کردند، دعا کرد، کور شفا یافت ، آنگاه به آن دو نفر رو کرد و گفت : (حجة بحجة ) (دلیل به دلیل ) خداى شما یک نفر کور را شفا داد، خدایان ما هم چنین کردند.
زندانیان : خداى ما زمین گیر را شفا مى دهد!
زمینگیرى را حاضر کردند، به دعاى آن دو نفر شفا یافت ، به دستور شمعون زمینگیر دیگرى حاضر کردند دعا کرد، شفا یافت .
زندانیان : ما به خواست خدا مرده را زنده مى کنیم .
شمعون : (اگر شما واقعا مرده را زنده کنید و شاه اجازه دهد من به خداى شما ایمان مى آورم .)
بى درنگ شاه گفت اگر آنها مرده را زنده کنند من هم به خداى آنها معتقد مى شوم .
اتفاقا هفت روز از مرگ فرزند جوان شاه مى گذشت . شمعون گفت زنده کردن مرده از عهده ما و خدایان ما خارج است ، اگر خداى شما قادر به زنده کردن پسر شاه باشد، من و شاه و معتقد به خداى شما مى شویم .
آن دو نفر مهیاى عبادت شدند، با توجهى خاص از خداى خود زنده شدن جوان را خواستند، به سجده افتادند، (خود شمعون نیز از صمیم قلب از خداوند طلب یارى مى کرد) پس از چند لحظه ، سر از سجده برداشتند و گفت : کسى را به قبرستان بفرستید خبرى بیاورد، فرستادگان شاه به قبرستان رفتند، فرزند جوان او را دیدند که تازه سر از خاک برداشته و از سر و صورتش خاک مى ریزد، او را نزد شاه آوردند، تا چشم شاه به فرزند دلبندش افتاد، او را در بر کشید آنگاه گفت : (فرزندم ! قصه خود را براى ما شرح بده .)
فرزند: پدر عزیزم ! وقتى که مرگ سراغ من آمد به عذاب سخت گرفتار بودم تا اینکه امروز دو نفر را دیدم که به سجده افتادند و از خدا، زنده شدن مرا مى خواهند، خداوند مرا به دعاى آن دو نفر زنده کرد.
شاه : اگر آن دو نفر را ببینى ، مى شناسى !
فرزند: آرى کاملا آنها را مى شناسم .
به دستور شاه بنا شد تمام مردم به صحرا روند و در جلو جوان زنده شده عبور کنند، تا ببینند، پسر شاه آن دو نفر را در میان جمعیت پیدا مى کند یا نه ؟
تمام مردم در کنار شاهزاده عبور کردند، همین که آن دو نفر از مقابل او رد شدند، او با اشاره خبر داد که آن دو نفر اینها بودند!
شاه هماندم با صمیم قلب به خداى آن دو نفر که خداى واقعى جهان خلقت است ، ایمان آورد، شمعون و تمام اهل کشور و شاه نیز از او پیروى کردند و به خداى جهانیان ایمان آوردند.
به این ترتیب شمعون ، نماینده زیرک حضرت عیسى علیه السلام با به کار بردن روش حکیمانه خود، شاه و همه مردم کشورش را به آیین عیسى گرایش داد.(6)
 

/ 0 نظر / 27 بازدید