سجاد حاجی

 
حکایتهای گلستان سعدی به قلم روان
نویسنده : سجاد حاجی - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۳
 

سعدى کیست ؟
تحصیلات سعدى
سفرهاى طولانى سعدى
شان و مقام على علیه السلام و خاندانش در اشعار سعدى
تالیفات ارزشمند سعدى
نگاهى به گلستان سعدى
باب اول : در سیرت پادشاهان 
1. دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه برانگیز
2. عبرت از دنیاى بى وفا
3. اسب لاغر میان به کار آید
4. عاقبت ، گرگ زاده گرگ شود


سعدى کیست ؟
درباره نام سعدى و القابش ، تاریخ تولد و وفاتش ، سفرهاى او و تاریخ نگارش بوستان و گلستانش ، نظرات مختلفى بیان شده است . در اینجا بهتر این است که از نقل اقوال بگذریم و آنچه صحیحتر به نظر مى رسد همان را بنگاریم .
بعضى به نقل از کتاب ((تلخیص مجمع الاداب )) از ابن الفوطى ، معاصر سعدى وى را چنین یاد کرده اند:
مصلح الدین ابو محمد، عبدالله بن مشرف بن مصلح بن مشرف ، معروف به سعدى شیرازى . (9)
و در لغتنامه دهخدا، چنین آمده :
مشرف الدین ، مصلح بن عبدالله سعدى شیرازى (10)
سعدى در حدود سال 606 هجرى در شیراز متولد شد و به سال 690 (27 ذیحجه ) در سن 84 سالگى در شیراز در گذشت . آرامگاه او در شیراز معروف است .(11)
تاریخ تولد او از مقدمه گلستان استفاده مى شود، زیرا در آغاز مقدمه گلستان مى گوید:

هر دم از عمر مى رود نفسى
چون نگه مى کنم نمانده بسى
اى که پنجاه رفت و در خوابى
مگر این چند روزه در یابى
خلل آنکس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت

و در پایان مقدمه مى گوید:

درین مدت که ما را وقت خوش بود
ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
مراد ما نصیحت بود و گفتیم
حوالت با خدا کردیم و رفتیم

با مقایسه این دو قطعه شعر، چنین به دست مى آید که او گلستان را در سال 656 هجرى در آن وقت که پنجاه سال داشته ، نوشته است . بنابراین ولادت او در سال 606 هجرى بوده است .
خاندان سعدى از علماى دین بودند. پدرش در سلک علما و مورد احترام مردم بوده است . سعدى در بوستان به همین مطلب اشاره کرده ، مى گوید:

همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعرى آموخت

از قضا روزگار، سعدى در آن هنگام که دوران کودکى را مى گذراند، پدرش از دنیا رفت ، چنانکه خود گوید:

مرا باشد از درد طفلان خبر
که در طفلى از سر برفتم پدر

نیز از گفتار سعدى فهمیده مى شود که او در خانواده اى کاملا مذهبى و زیر سایه پدرى عابد و پرهیزکار، و علاقمند به دانش ، رشد و نمو کرده است ، که خود مى گوید:
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودم و شبخیز و مولع زهد و پرهیز. شبى در خدمت پدر (رحمة الله ) نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز در کنار گرفته و طایفه اى گرد ما خفته ، پدر را گفتم از اینان یکى سر بر نمى دارد که دو گانه اى بگزارد، جان پدر تو نیز اگر بخفتى ، به که در پوستین خلق افتى .(12)
نیز مى گوید:

ز عهد پدر یاد دارم همى
که باران رحمت بر او هر دمى
که در خردیم لوح و دفتر خرید
ز بهرم یکى خاتم زر خرید

تحصیلات سعدى
سعدى پس از مرگ پدر، ظاهرا در کنار تربیت جد مادریش مسعود بن مصلح پدر قطب الدین شیرازى (13)قرار گرفت و مقدمات علوم ادبى و شرعى را در شیراز آموخت و سپس براى اتمام تحصیلات به بغداد رفت و همین سفر، مقدمه سفرهاى طولانى دیگر شد.
گویا سفر او به بغداد در حدود سالهاى 620 و 621 هجرى اتفاق افتاد. او در بغداد در مدرسه نظامیه به ادامه تحصیل پرداخت که خود مى گوید:

مرا در نظامیه ادرار بود
شب و روز تلقین و تکرار بود

و در آنجا با دانشمندان و بزرگان آن عصر، ملاقات کرد و بهره ها جست . از جمله با علامه شهاب الدین سهروردى (وفات یافته سال 632). در این مورد ((جامى )) مى گوید:
سعدى از مشایخ کبار، بسیارى را دریافته و به صحبت شیخ شهاب الدین سهروردى رسیده و با وى در یک کشتى ، سفر دریا کرده است .(14)
چنانکه سعدى در بوستان به این مطلب اشاره کرده ، مى گوید:

مرا شیخ داناى مرشد، شهاب
دو اندرز فرمود بر روى آب
یکى آنکه در جمع بدبین مباش
دگر آنکه در نفس خودبین مباش (15)

سفرهاى طولانى سعدى
سعدى پس از تحصیلات خود در دانشگاه نظامیه بغداد، به سفرهاى طول و دراز دست زد. او در آن عصر و با وسایل آن زمان به شهرهاى روم ، حجاز، شام ، هند، کاشغر، سومنات ، مصر و...سفر کرد. سفرش از شیراز، در سال 620 یا 621 شروع شد و تا سال 655 هجرى ادامه یافت ، و در همین سال به شیراز باز گشت و تاءلیفات خود را در این زمان در شیراز نوشت . او پس از 30 یا 35 سال مسافرت و جهانگردى با کوله بارى از تجربیات گوناگون ملتهاى مختلف ، و دستى پر از معلومات بشرى به وطن باز گشت . (16)
او در مورد سفرهاى طولانى خود مى گوید:

در اقصاى عالم بگشتم بسى
بسر بردم ایام با هر کسى
تمتع ز هر گوشه اى یافتم
ز هر خرمنى خوشه اى یافتم (17)

شاعر معروف ، جامى مى گوید:
سعدى ، اقالیم را گشته و بارها به سفر حج پیاده رفته .(18)
و بنا به نقل دولتشاه :
سعدى چهارده نوبت به حج رفته و براى جهاد به سوى روم و هند رهسپار شده است .(19)
او از مسافرت و جهانگردى خسته نمى شد. کتاب بوستان و گلستان او نتیجه تجربه هایى است که در محفلها و شهرها و کشورهاى گوناگون به دست آورده است .
گویند: یکى از آشنایان سعدى به او گفت : ((این همه تجربه ها را از کجا به دست آورده اى ؟))
سعدى در پاسخ گفت : ((از سفرهاى دور و دراز.))
او پرسید: ((چگونه این همه خستگى سفر را تحمل کردى ؟))
سعدى در پاسخ گفت :

تهى پاى رفتن به از کفش تنگ
بلاى سفر به که در خانه جنگ

حاضران دانستند که همسر سعدى ، خوش اخلاق نیست . یکى از حاضران گفت : ((با این حال همسر شیخ سعدى ، براى ما مرد حکیم و عاقلى پرورش داد.(20)
علت شهرت او به سعدى

واژه سعدى ، لقب شعرى (تخلص ) اوست . از این رو به این لقب شهرت یافته است . درباره اینکه او این واژه را از کجا اقتباس کرده ، دو قول است :
1.از نام ((سعدبن زنگى بن مودود سلغرى )) از اتابکان (که در سال 599 تا 623 در شیراز حکومت مى کرد و در آن سامان ، امنیت به وجود آورد.)
2. از نام نوه او ((سعدبن ابى بکر بن سعدبن زنگى )) .
بیشتر محققان ، قول دوم را برگزیده اند، زیرا تاریخ نگارش گلستان و بوستان ، با تاریخ حکومت سعدبن ابى بکر، هماهنگ است .(21)
دکتر خطیت در مقدمه شرح گلستان خود مى نویسد: ((سعدى بوستان را به نام ابوبکر سعدبن زنگى نوشت ، و گلستان را به نام ((سعدبن ابى بکر)) فراهم نمود.))
شان و مقام على علیه السلام و خاندانش در اشعار سعدى
گرچه مطابق قائن ، سعدى در مذهب شافعى است و شاید تحت تاءثیر فرزند اولین مربى و معلمش بعد از پدر، یعنى دایى اش علامه قطب الدین شیرازى شافعى قرار گرفته ، ولى در وصف امیر مؤ منان على علیه السلام و خاندان رسالت - از نظر کمى و کیفى - بهتر از دیگران سخن گفته و شرط انصاف را رعایت کرده ، تا آنجا که مى گوید:

کس را چه زور و زهره که وصف على کند
جبار در مناقب او گفته هل اتى
زور آزماى قلعه خیبر که بند او
در یکدگر شکست به بازوى لافتى
مردى که در مصاف (22)زره پیش بسته بود
تا پیش دشمنان نکند پشت بر غزا(23)
شیر خدا و صفدر میدان و بحر جود
جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا(24)
دیباچه مروت و دیوان معرفت
لشگر کش فتوت (25)و سردار اتقیا
فردا که هر کسى به شفیعى زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضى
پیغمبر آفتاب منیر است در جهان
آلش ستارگان بزرگان بزرگند و مقتدا
یا رب به نسل طاهر اولاد فاطمه
یا رب به خون پاک شهیدان کربلا
یا رب به صدق سینه پیران راست رو
یا رب به آب دیده مردان آشنا
یا رب خلاف امر تو بسیار کرده ایم
امید هست از کرامت عفو ما مضى (26)
دلهاى خسته را به کرم مرهمى فرست
اى اسم اعظمت در گنجینه شفا
گر خلق تکیه بر عمل خویش کرده اند
ما را بس است رحمت و فضل تو متکا(27)

یکى دیگر از اشعار سعدى که نمایانگر علاقه او به خاندان رسالت و در وصف پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله آمده ، چنین است :

سعدى اگر عاشقى کنى و جوانى
عشق محمد بس است و آل محمد

تالیفات ارزشمند سعدى
محقق بزرگ ، دهخدا مى نویسد:
مشرف الدین ، مصلح بن عبدالله ، سعدى شیرازى ، نویسنده و گوینده بزرگ قرن هفتم ، در شیراز به کسب علم پرداخت . سپس به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تعلیم مشغول شد. سعدى سفرهاى بسیارى کرد و در زمان سلطنت اتابک ، ابوبکربن سعدبن زنگى (623 - 668 ه - ق ) به شیراز باز گشت و ره تصنیف ((سعدى نامه )) یا بوستان (در سال 655) و گلستان (در سال 656) پرداخت . علاوه بر اینها، قصاید، غزلیات ، قطعات ، ترجیع بند، رباعیات ، مقالات و قصاید عربى دارد که همه آنها را در کلیات وى جمع کرده اند.
امتیاز بزرگ سعدى در غزل عاشقانه و مثنوى اخلاقى ، و نثر فنى به سبک مقاله (28) نگارى است (29).
مجموعه کلیات سعدى که اکنون در دسترس است ، حاوى همه آثار قلمى سعدى است که عبارتند از: مجالس ، گلستان ، بوستان غزلیات ، قصاید فارسى ، رباعیات ، ترجیحات ، قطعات ، مثنویات ، مطایبات ، ملمعات ، مثلثات و قصاید عربى .
نگاهى به گلستان سعدى
گلستان سعدى ، مجموعه اى از گنجینه ها و گوهرهاى فرهنگى است . بر اساس اینکه بهشت داراى هشت باب (در) است ، هشت باب زیر تشکیل شده است :
باب اول : در سیرت پادشاهان .
باب دوم : در اخلاق درویشان .
باب سوم : در فضیلت قناعت .
باب چهارم : در فواید خاموشى .
باب پنجم : در عشق و جوانى .
باب ششم : در ضعف و پیرى .
باب هفتم : در تاءثیر تربیت .
باب هشتم : در آداب صحبت .
سخن در وصف گلستان سعدى و زیبایى واژه ها و عمق بیان دلنشین سعدى ، بسیار است .
کوتاه سخن آنکه : سعدى به زبان همه ملل سخن گفته ، و گفتارش بعد از هفتصد و پنجاه و هشت سال تازه است و گویى براى امروز جهان نوشته شده است . از این رو زبانهاى زنده جهان از جمله به زبان فرانسوى ، لاتینى ، آلمانى انگلیسى ، عربى و ترکى ترجمه و به جهانیان گزارش شده است و مردم دنیا او را به عنوان معلم راستین ادب و اخلاق مى شناسند.
دکتر ((فوزى عطرى )) نویسنده سرشناس عرب مى نویسد:
گلستان سعدى کتابى است که در زمینه پرورش ادب و اخلاق ، تحریر شده و ره همین جهت سالهاى علاوه بر ایران ، در سایر کشورها نیز به عنوان کتاب درسى ، مورد مطالعه دانش آموزان و دانشجویان قرار گرفته و با این وجود از لطافت و ظرافت خاصى هم برخوردار است .... اعتقاد عمومى بر این است که شیخ شیراز، شاعر و نویسنده اى فقط متعلق به ایران نیست .
دکتر فوزى در مقاله اى تحت عنوان ((سعدى شیرازى ، شاعرى که به زبان همه جهان سخن گفت )) ، مى نویسد:
وقتى ((بنیامین فرانکلین )) یکى از عبارات گلستان سعدى را شنید، تعجب زده گفت : ((خدایا چه مى شنوم ؟ بى شک این عبارت یکى از عبارات گمشده تورات است .)) و ((امرسون )) با برداشتى که از کتاب سعدى داشته ، سعدى را شاعرى دانسته که به زبان همه ملته سخن گفته است (30).
در اینجا به نظرم جالب آمد که نکته اى در شاءن سعدى از حضرت اما خمینى رحمة الله علیه بگویم ، تا هم شاءن سعدى در هنر را دریابیم و هم یادگارى از اما خمینى رحمة الله علیه زینت بخش این سطور گردد.
در یکى از روزها عروس امام ، همسر مرحوم حجة الاسلام و المسلمین آقاى حاج احمد آقا (ره ) با اصرار از امام در خواست مى کند که اشعارى را بسراید و ره او اهدا کند، اما در ضمن گفتارى به او مى فرماید:

شاعر اگر سعدى شیراز است
بافته هاى من و تو بازى است (31)

دکتر خلیل خطیب مى نویسد:
گلستان را باید فرآورده آزمونها و نمودار مطالعه سعدى در افکار و احوال و اخلاق و آداب مردمى شمرد، که وى در سفر سى ساله با آنان سروکار داشته و از راز درونشان آگاه گشته و از هر یک اندرزى شنیده و نکته اى آموخته و به گنجینه خاطر سپرده است و آنگاه در فراغ بال چند ساله اى که در روزگار سلغریان یافته ، این گهرهاى تابناک را به رشته تحریر کشیده و گیسوى عروس سخن را به زیور نظم و نثر گرانبهاى خویش بیاراسته است .
نبوغ سعدى در نویسندگان و گویندگان از گلستان ، نیک نمایان است و اگر استاد جز همین اثر را به یادگار نمى گذاشت ، بر اثبات بزرگى وى کافى بود. سعدى در گلستان آموزگارى خردمند است که جویندگان فضیلت را گاه با نقل افسانه و داستان به شیوه مقامه نویسان و گاه با حجت و برهان و استناد به تاریخ ، به شناخت خوب و بد، توان مى بخشد. از گفتن حق بیم ندارد، بر نقایصى که در اجتماع مى بیند، پرده نمى پوشد، عشوه ده رشوت ستان نیست . کلام بکرش هم فلسفى است ، هم عرفانى و هم به معیار دین ، درست تو هم به آیین اخلاق ، پسندیده .
وى فرزانه اى روانشناس است که داروى تلخ نصیحت را با شهد ظرافت آمیخته ، تا نازک طلبان و نازنینان جهان هم از گفتارش ملول نشوند، این است که دانایان سخن ، سعدى را زبده حکمت و خلاصه معرفت و گلستانش را چون بوستان ، و بوستانش را چون گلستان ، جان پرور مى شمرند...(32)

باب اول : در سیرت پادشاهان
1. دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه برانگیز

در یکى از جنگها، عده اى را اسیر کردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یکى از اسیران را اعدام کنند. اسیر که از زندگى ناامید شده بود، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند: ((هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.))

وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز

شاه از وزیران حاضر پرسید: ((این اسیر چه مى گوید؟))
یکى از وزیران پاکنهاد گفت : اى آیه را مى خواند:
((والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس ))
((پرهیزکاران آنان هستند که هنگام خشم ، خشم هود را فرو برند و لغزش ‍ مردم را عفو کنند و آنها را ببخشند.))
(آل عمران / 134)
شاه با شنیدن این آیه ، به آن اسیر رحم کرد و او را بخشید، ولى یکى از وزیرانى که مخالف او بود (و سرشتى ناپاک داشت ) نزد شاه گفت : ((نباید دولتمردانى چون ما نزد سخن دروغ بگویند. آن اسیر به شاه دشنام داد و او را به باد سرزنش و بدگویى گرفت .
شاه از سخن آن وزیر زشتخوى خشمگین شد و گفت : دروغ آن وزیر براى من پسندیده تر از راستگویى تو بود، زیرا دروغ او از روى مصلحت بود، و تو از باطن پلیدت برخاست . چنانکه خردمندان گفته اند: ((دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز))

هر که شاه آن کند که او گوید
حیف باشد که جز نکو گوید

و بر پیشانى ایوان کاخ فریدون شاه ، نوشته شده بود:

جهان اى برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روى خاک

(به این ترتیب با یادآورى این اشعار غرورشکن و توجه به خدا و عظمت خدا، باید از خواسته هاى غرورزاى باطن پلید چشم پوشید و به ارزشهاى معنوى روى آورد و با سر پنجه گذشت و بخشش ، از فتنه و بروز حوادث تلخ ، جلوگیرى کرد، تا خداوند خشنود گردد.)

2. عبرت از دنیاى بى وفا

یکى از فرمانروایان خراسان ، سلطان محمود غزنوى را در عالم خواب دید که همه بدنش در قبر، پوسیده و ریخته شده ، ولى چشمانش همچنان سالم و در گردش است و نظاره مى کند. خواب خود را براى حکما و دانشمندان بیان کرد تا تعبیر کنند، آنها از تعبیر آن خواب فروماندند، ولى یک نفر پارساى تهیدست ، تعبیر خواب او را دریافت و گفت : ((سلطان محمود هنوز نگران است که ملکش در دست دگران است !))

بس نامور به زیر زمین دفن کرده اند
کز هستیش به روى زمین یک نشان نماند
وان پیر لاشه را که نمودند زیر خاک
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند
زنده است نام فرخ نوشیروان به خیر
گرچه بسى گذشت که نوشیروان نماند
خیرى کن اى فلان و غنیمت شمار عمر
زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند

 

3. اسب لاغر میان به کار آید

پادشاهى چند پسر داشت ، ولى یکى از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود، و دیگران همه قدبلند و زیبا روى بودند. شاه به او با نظر نفرت و خوارکننده مى نگریست ، و با چنان نگاهش ، او را تحقیر مى کرد.
آن پسر از روى هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر تحقیرآمیز به او مى نگرد، به پدر رو کرد و گفت :
اى پدر! کوتاه خردمند بهتر از نادان قد بلند است ، چنان نیست که هرکس ‍ قامت بلندتر داشته باشد، ارزش او بیشتر است ، چنانکه گوسفند پاکیزه است ، ولى فیل مردار بو گرفته مى باشد:

آن شنیدى که لاغرى دانا
گفت بار به ابلهى فربه
اسب تازى وگر ضعیف بود
همچنان از طویله خر به

شاه از سخن پسرش خندید و بزرگان دولت ، سخن او را پسندیدند، ولى برادران او، رنجیده خاطر شدند.

تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
هر پیسه (35) گمان مبر نهالى (36)
شاید که پلنگ خفته باشد

اتفاقا در آن ایام سپاهى از دشمن براى جنگ با سپاه شاه فرا رسید. نخستین کسى که از سپاه شاه ، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد، همین پسر کوتاه قد و بدقیافه بود، که با شجاعتى عالى ، چند نفر از سران دشمن را بر خاک هلاکت افکند، و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام نزد پدر ایستاد و گفت :

اى که شخص منت حقیر نمود
تا درشتى هنر نپندارى
اسب لاغر میان ، به کار آید
روز میدان نه گاو پروارى

افراد سپاه دشمن بسیار، ول افراد سپاه پادشاه ، اندک بودند. هنگام شدت درگیرى ، گروهى از سپاه پادشاه پا به فرار گذاشتند، همان پسر قد کوتاه خطاب ته آنان نعره زد که : ((آهاى مردان ! بکوشید و یا جامه زنان بپوشید.))
همین نعره از دل برخاسته او، سواران را قوت بخشید، دل به دریا زدند و همه با هم بر دشمن حمله کردند و دشمن بر اثر حمله قهرمانانه آنها شکست خورد.
شاه سر و چشمان همان پسر زا بوسید و او را از نزدیکان خود نمود و هر روز با نظر بلند و با احترام خاص به او مى نگریست و سرانجام او را ولیعهد خود نمود.
برادران نسبت به او حسد ورزیدند، و زهر در غذایش ریختند تا به بخورانند و او را بکشند. خواهر آنها از پشت دریچه ، زهر ریختن آنها را دید، دریچه را محکم بر هم زد، پسر قد کوتاه با هوشیارى مخصوصى که داشت جریان را فهمید و بى درنگ دست از غذا کشید و گفت : ((محال است که هنرمندان بمیرند و بى هنران زنده بمانند و جاى آنها را بگیرند.))

کس نیابد به زیر سایه بوم (37)
ور هماى (38) از جهان شود معدوم

پدر از ماجرا باخبر شد، پسرانش را تنبیه کرد و هر کدام از آنها را به یکى از گوشه هاى کشورش فرستاد، و بخشى از اموالش را به آنها داد و آنها را از مرکز دور نمود تا آتش فتنه خاموش گردید و نزاع و دشمنى از میان رفت . چنانچه گفته اند: ((ده درویش در گلیمى بخسبند و دو پادشاه در اقلیمى (39) نگنجند.))

نیم نانى گر خورد مرد خدا
بذل درویشان کند نیمى دگر
ملک اقلمى بگیرد پادشاه
همچنان در بند اقلیمى دگر

 

4. عاقبت ، گرگ زاده گرگ شود

گروهى دزد غارتگر بر سر کوهى ، در کمینگاهى به سر مى بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت مى پرداختند و موجب ناامنى شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نیروهاى ارتش شاه نیز نمى توانستند بر آنها دست یابند، زیرا در پناهگاهى استوار در قله کوهى بلند کمین کرده بودند، و کسى را جراءت رفتن به آنجا نبود.
فرماندهان اندیشمند کشور، براى مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستیابى بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند: هر چه زودتر باید از گروه دزدان جلوگیرى گردد و گر نه آنها پایدارتر شده و دیگر نمى توان در مقابلشان مقاومت کرد.

درختى که اکنون گرفته است پاى
به نیروى مردى برآید ز جاى
و گر همچنان روزگارى هلى (40)
به گردونش از بیخ بر نگسلى
سر چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل

سرانجام چنین تصمیم گرفتند که یک نفر از نگهبانان با جاسوسى به جستجوى دزدان بپردازد و اخبار آنها را گزارش کند و هر گاه آنان از کمینگاه خود بیرون آمدند، همان گروهى از دلاورمردان جنگ دیده و جنگ آزموده را به سراغ آنها بفرستند... همین طرح اجرا شد، گروه دزدان شبانگاه از کمینگاه خود خارج شدند، جستجوگر، بیرون رفتن آنها را گزارش داد، دلاورمردان ورزیده بیدرنگ خود را تا نزدیک کمینگاه دزدان که شکافى در کنار قله کوه بود رساندند و در آنجا خود را مخفى نمودند و به انتظار دزدان آماده شدند، طولى نکشید که گروهى از دزدان به کمینگاه خود باز گشتند و آنچه را غارت کرده بودند بر زمین نهادند، لباس رو و اسلحه هاى خود را در آوردند و در کنارى گذاشتند، به قدرى خسته و کوفته شده بودند که خواب آنها را فرا گرفت ، همین که مقدارى از شب گذشت و هوا کاملا تاریک گردید:

قرص خورشید در سیاهى شد
یونس اندر دهان ماهى شد

دلاورمردان از کمین بر جهیدند و خود را به آن دزدان از همه جا بى خبر رسانده و دست یکایک آنها را بر شانه خود بستند و صبح همه آنها را دست بسته نزد شاه آوردند. شاه اشاره کرد که همه را اعدام کنید.
اتفاقا در میان آن دزدان ، جوانى نورسیده و تازه به دوان رسیده وجود داشت ، یکى از وزیران شاه ، تخت شاه را بوسید و به وساطت پرداخت و گفت : ((این پسر هنوز از باغ زندگى گلى نچیده و از بهار جوانى بهره اى نبرده ، کرم و بزرگوارى فرما و بر من منت بگذار و این جوان را آزاد کن .))
شاه از این پیشنهاد خشمگین شد و سخن آن وزیر را نپذیرفت و گفت :

پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گردکان (41) برگنبد است

بهتر این است که نسل این دزدان قطع و ریشه کن شود و همه آنها را نابود کردند، چرا که شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را کشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنین نمى کنند:

ابر اگر آب زندگى بارد
هرگز از شاخ بید بر(42) نخورى
با فرومایه روزگار مبر
کز نى بوریا شکر نخورى

وزیر، سخن شاه را خواه ناخواه پسندید و آفرین گفت و عرض کرد: راى شاه عین حقیقت است ، چرا که همنشینى با آن دزدان ، روح و روان این جوان را دگرگون کرده و همانند آنها نموده است . ولى ، ولى امید آن را دارم که اگر او مدتى با نیکان همنشین گردد، تحت تاءثیر تربیت ایشان قرار مى گیرد و داراى خوى خردمندان شود، زیرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ریشه ندوانده است و در حدیث هم آمده :
کل مولود یولد على الفطرة فابواه یهودانه او ینصرانه او یمجسانه .
هر فرزندى بر اساس فطرت پاک زاده مى شود، ولى پدر و مادر او، او را یهودى یا نصرانى یا مجوسى مى سازند.

پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزى چند
پى نیکان گرفت و مردم شد

گروهى از درباریان نیز سخن وزیر را تاءکید کردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد کرد و گفت : ((بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم )) .

دانى که چه گفت زال با رستم گرد(43)
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
دیدیم بسى ، که آب سرچشمه خرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد

کوتاه سخن آنکه : آن نوجوان را با ناز و نعمت بزرگ کردند و استادان تربیت را براى او گماشتند و آداب زندگى و شیوه گفتگو و خدمت شاهان را به او آموختند، به طورى که به نظر همه ، مورد پسند گردید. وزیر نزد شاه از وصف آن جوان مى گفت و اظهار مى کرد که دست تربیت عاقلان در او اثر کرده و خوى زشت او را عوض نموده است ، ولى شاه سخن وزیر را نپذیرفت و در حالى که لبخند بر چهره داشت گفت :

عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمى بزرگ شود

حدود دو سال از این ماجرا گذشت . گروهى از اوباش و افراد فرومایه با آن جوان رابطه برقرار کردند و با او محرمانه عهد و پیمان بستند که در فرصت مناسب ، وزیر و دو پسرش را بکشد. او نیز در فرصت مناسب (با کمال ناجوانمردى ) وزیر و دو پسرش را کشت و مال فراوانى برداشت و خود را به کمینگاه دزدان در شکاف بالاى کوه رسانید و به جاى پدر نشست .
شاه با شنیدن این خبر، انگشت حیرت به دندان گزید و گفت :

شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسى ؟
ناکس به تربیت نشود اى حکیم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره زار خس (44)
زمین شوره سنبل بر نیاورد
در او تخم و عمل (45) ضایع مگردان
نکویى با بدان کردن چنان است
که بد کردن بجاى (46) نیکمردان